الیسا و شیرخوارگاه حسینی
سلام پرنسس کوچولوی نازم ببخش اگه یه کم دیر آپ کردم آخه چند روزی بود بدجوری مریض بود روی همگی گلاب اسهال و استفراغ و تب و سرماخوردگی شدید وااااااااای اگه بدونی به هر دوتاییمون خیلی سخت گذشت دو بار بردیمت بیمارستان وبابایی بیچاره اگه هوامو نداشت میمردم از خستگی اما خدا رو شکر الان بهتری این روزا هم گذشت ...
اما بگم برات از روزی که بردمت شیرخوارگاه علی اصغر پارسال رفتیم سالن هلال احمر وااااای چی بگم که مراسمشون عالی بود اینم عکسای پارسال ( مروری بر خاطرات کوچولوی شیرخوار من)

اینم دخمری کوچولو کنار خیمه

امسالم رفتیم مراسمش توی باشگاه تختی برگذار شد البته همه جا بود ما رفتیم اونجا چون نزدیک تر بود خیلی عالی بود
اما عجیب ترین چیزش رفتار شما خانوم خانوما بود چون باشگاه بزرگ بود و کلشو فرش کرده بودن تا گذاشتمت زمین شروع کردی به شیطنتی که من توی این یک سال و دو ماه اولین بارررررررررررر بود ازت میدیدم یعنی داشتم دیوونه میشدم. هنوزم اون روزو باور نمیکنم حتی یه بچه هم از بغل مادرش پایین نیومد من بودمو کل این باشگاه که هر طرف دنبالت می دوییدم سوگند جون باهامون بود دو تایی هم حریفت نمیشدیم کلی همه ازت عکس گرفتن عاشقت شده بودن جالب اینجاست همه فکر میکردن من خواهرتم منو میگییییییییی!!!!!شبشم رفتیم قره تپه که دایی بابا اسی حلیم زنی داشتن شیطنت تو هم کمتر شد اما همچنان ادامه داشت مجبور شدم بدمت به بابایی تا نگه دارتت.
دخمری و عکسای امسالش پارسالم همین لباسو تنت کردم خاله سمیه جونم بهم داده بود طواف داده ی حرم امام حسینه
امسال برات بلوز بود و پارسال پیراهن خخخخخخ

اینجام بعد کلی آتیش سوزوندن خلاصه خوابیدی

وقتی هم که اومدیم بیرون نذری پخش میکردن پسره بدبخت خودشو کشت گفت اگه بیای بغلم ممه میدم بهت راضی نشدی که نشدی آخرشم تسلیم شد بهت خوراکیاتو داد
اینجام حلیم زنی مسعود دایی بود دخمر خوش تیپ من ........


امام حسین خودت کوچولومو حفظ کن...
امشب دایی رضام و مادر بزرگام رفتن کربلا منم رفتم برای خداحافظی گردنبند دخمرمم دادم دست داییم گفتم همه جا همراهش باشه تا متبرک شه بذارم گردن نفسم
فعلا بای




الیسا و شیرخوارگاه حسینی 



